تبليغاتX
حرف دل
خواهش نفس شده يار و خدايت، و همين است كه تاثير نبخشند به دعايت
خسته ام، خسته تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی

از خودم، از تو، از این همه نگرانی های بی جواب، از این همه دلواپسی هایی که واسه تو بی اهمیت بوده.

خسته شدم از این زندگی، از این وضع ، از این گیر دادن های خودم که چرا به کوچکترین حرفم هم توجه نداری.

خسته شدم از این رفتارم، از این اخلاقم که چرا نمیتونم مثل بقیه بی تفاوت باشم و بیخیال، تا اذیت نشم.

خسته شدم، خیلی زیاد.

مثل همیشه بغض تو گلومه، مثل همیشه اشک تو چشامه، مثل همیشه هم میخورم و اشکمم جاری نمیشه.

میره تو قلبم و آروم میگیره، سامون میگیره، ساکن میشه همونجا و دیگه هم بیرون نمیاد.

اینقدر حالم خرابه که فقط میخوام بنویسم، نمیدونم چقدر، اما باید بنویسم تا آروم بشم.

واسم مهم نیست کی میخونه، چه برداشتی میکنه، چه فکری میکنه، فقط میخوام آروم بشم.

بازم تو این حالم آرومت کردم، سر و سامونت دادم و رفتی و نگاه نکردی که چی شده، خوب شده، یا نشده.

مثل همیشه من بودم که تو دل خودم، تو زندگی خودم وایسادم و نگاه کردم که رفتی و من.......

خیلی چیزا رو ازم گرفتی، با تو هستم حرف دل، خیلی چیزا رو ازم گرفتی، شدم یه آدمی که فقط میاد و میره.

دیگه گیر دادنم رو نمیبینی، خواستنم رو نمیبینی، گفتنم رو نمیبینی، شایدم دیگه خودم رو نبینی.

من عادت کردم به این وضع و عادت چیزه بدیه.

میدونی چرا اینقدر به هم ریختم؟ میدونی چرا اینقدر عصبانیم؟

میدونی از پس ساده ترین کارهایی که گفتم بر نیومدی و هاج و واج موندم که آخر هم من میشم مقصر.

آره من مقصر هستم، همیشه تقصیر با من بوده.....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 14:32  توسط حمید رضا | 
سلام. سلام کردم چون از ادبه، حتی با اینکه باهات قهرم بهت سلام کردم که نگی این بچه هیچ ادبی نداره.

داشتیم؟ چرا با من کاری کردی که باهات قهر کنم؟ چرا اینقدر دلم رو پر از غصه کردی که بترکم؟

چرا اینهمه ازت خواستم که انجام بدی، اما یه ذره هم به حرفم گوش ندادی؟

آره، باهات قهرم، دیگه کارایی که خوبه رو انجام نمیدم. کارایی که گفتی انجام بدید و سود ببرید رو انجام نمیدم. میخوام ضرر کنم. میخوام......

خیلی چیزا رو ازم گرفتی، خیلی چیزا رو...... یه ذره فکر کن، همش یادت میاد....

دلم اینقدر گرفته که دوست ندارم بنویسم.

سعید، یادت میاد ۲۹ فروردین سال ۸۹ این کامنت رو واسم گذاشتی:

 

" سلام حمید . سخته دلت پر باشه و بخاطر بعضی چیزا بی خیال حرف دلت بشی و فقط خودت بپوسی . حالا ربطی نداره مسئله چی باشه اما باور کن پسرعموی ملاهم نزدیکه کم بیاره !! "

 

من که دیگه پوسیدم، پسر عموی ملا خوب شد؟؟؟؟

من پوسیدم از بس دیدم هیچی نشد، از اینکه دیدم اتفاقی نیوفتاد.

از خیلی چیزا......

فقط نشستم ببینم عاقبت چی میشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 13:31  توسط حمید رضا | 
سلام. بازم اومدم سراغت تا یه دل سیر باهات حرف بزنم. نمیخوام فکر کنی وقتی دلم خیلی تنگه میام سمتت.

راستش رو بخوای تازگی ها اینجوری شدم، وقتی خیلی دلم میگیره، تنها جایی که به ذهنم میاد اینجاست.

نمیتونم بگم چرا دلم گرفته، خیلی سخته، باور خیلی چیزا واسم سخت شده. قبول کردنش هم سخت تر.

اینکه بخوای هر لحظه بهش فکر نکنی، نمیشه، به بزرگی خودت نمیشه بهش فکر نکرد.

خسته ام، خیلی زیاد. میخوام یه خواب طولانی برم تا همه چی از یادم بره، همه چی به جز دوران بچگیم.

بغضم گرفته، دارم میترکم، این همه بی توجهی؟؟؟؟ آخه حقمه؟ یا دوره زمونه اینطوری شده؟

لعنت به این روزگار، به این روزگار که آدما اینقدر به فکر خودشونند. به فکر خوشگذرونی خودشون و بی تفاوت به بقیه.

نمیدونم چی بنویسم، از کجا بنویسم، چه جوری بنویسم.

کمک کن، کمکم کن تا بتونم صبور باشم و مقاوم، دووم بیارم و کمرم خم نشه.

کمک کن تا این دلم رو بیاد و دردش کمتر بشه.

فقط از تو کمک میخوام، تویی که من رو به وجود آوردی....

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 16:30  توسط حمید رضا | 
خدا نمیبینی؟

پس چرا کاری نمی کنی؟؟

دارم دق میکنم، چرا صدام رو نمیشنوی؟

دعام که تو هق هق گم شده بود چی؟ اونم نشنیدی؟

دارم کم میارما، دارم خسته میشما، فقط رو کمک تو تا الان موندم. جان امام زمان یه کاری بکن.

میدونم گناه کارم، تو درگاهت جا ندارم،

اما اونایی که خوبند، خوبند،

تو باید به ما گناه کارا لطف و کرمت رو نشون بدی.

نشون بده خدا

منتظرم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 23:44  توسط حمید رضا | 
سلام

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب

با کلی ذوق و شوق اومدم خونه که ببینم اسمم تو عمره یا عتبات دانشجویی در اومده یا نه.

خدا، معبود با بنده گناه کارش این کار رو میکنه؟

اینطوری؟؟؟

کلی حرف داشتم اما نمیدونم چرا وقتی میام اینجا، رشته کلام از تو ذهنم پاک میشه

درسته لیاقت نداشتم، اما میخواستم بیام ببینم، بیام پاک بشم، میخواستم دوباره لباس سفید احرام رو تنم کنم و بازم برم تو آسمونا

دلم تنگه، نفسم بالا نمیاد.

نفرستادی کربلا و مکه؟؟

عیبی نداره، لااقل کمکم کن. دستم رو بگیر.

دور و برم واسه همه کلی اتفاق خوب می افته

اتفاقایی که واسه من می افته، هرچی هست صلاح تو هستش. اما خسته شدم، میخوام پشتم باشی، حست کنم، چه جوری بگم کمک میخوام؟

فارسی؟؟؟؟ خدا کمک کن

انگلیسی؟؟؟؟؟ god help me

عربی؟؟؟؟ الله یساعدنی

با اینکه دور و برم کلی نشونست، اما دنبال یه نشونه خاص هستم

خدایا کمک من و کمک اون کن

ممنونتم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 20:33  توسط حمید رضا | 
بازم سلام.

میبینی این چند روزه چقدر میام پیشت و باهات میحرفم.

گلوم پر از گریه است و بازم دارم میخورمش.

نمیدونم چیکار کنم، خواستم یه بار خوب باشم و نشد.

خواستم یه بار به چیزی گیر ندم و ندادم و باز همون حرف ها بود.

دلم گرفته، تو این روز ها جز تو کی رو دارم که باهاش حرف بزنم و درد دل کنم؟

فقط تو موندی حرف دل، فقط تو.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 1:3  توسط حمید رضا | 
دلم خیلی از خودم گرفته.

جالبه تا میام پیش حرف دل، تمام اون چیزایی که میخواستم بهش بگم یادم میره!!!!

راستی، سلام، خوبی؟

دلم واسه حرف زدن باهات تنگ شده

میدونی چرا؟

میدونم دیدی و همه چی رو میدونی.

نمیخوام زیاد حرف بزنم، میخوام یاد بگیرم که از این به بعد بریزم تو دلم هرچی تو همون دل بود و به زبون نیاد. به زبون نیاد تا کسی ناراحت نشه.

چند بار به این نتیجه رسیدم که درد دل کردن من، بقیه رو ناراحت میکنه و تصمیم گرفته بودم دیگه به کسی چیزی نگم و فقط بیام پیش خودت خودم رو خالی کنم.

آره، پیش تو حرف دل که همیشه، صبورانه حرف های من رو گوش دادی و خم به ابرو نیاوردی. دیگه پیش تو هم نمیخوام حرف بزنم. میخوام عادت کنم به بی حرفی، به حرف توی دل ریختن، شاید اینطوری بهتر بشم.

دیگه نمیخوام از هیچی ناراحت بشم، میخوام چیزایی که واسم اهمیت داشته رو خورد کنم، تا با انجام ندادنش باعث ناراحتی خودم و کسی نشم.

خوشحالم که یه روانیم، چون به دیوونه و روانی کسی خورده نمیگیره که چرا این کارا رو میکنی.

پس با فریاد بلند و رسا طوری داد میزنم که همه بشنوند و به خودم میگم:

سلام روانی!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 10:17  توسط حمید رضا | 

روز ها نو نشده کهنه تر از دیروز است

گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش

آسمان چشم به راه قدمش هر روز است

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج

که نگاهم نگران منتظر آن روز است


پ.ن ۱: تنها چیزی که میتونستم بزنم که بگم آقا با این همه گناه، بازم شما رو دوست دارم همین بود.

پ.ن ۲: خدا کنه امسال دیگه بیاد......

پ.ن ۳: سال نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 16:6  توسط حمید رضا | 
سلام

بعد از ۴ ماه و ۱۲ روز، دوباره دارم مینویسم. مدتی که پر از شادی بود واسم، پر از امید و خوشحالی

اما الان اینقدر دلم گرفته که اومدم اینجا، بازم توی حرف دل دارم مینویسم.

شده تا حالا سر یه دو راهی مونده باشی و ندونی چی کار کنی؟

تا قبل از اینکه برسم سر دوراهی، یا بهتر بگم، فقط تک راه رو میرفتم، میگفتم اگه سر دوراهی هم برسم میدونم کدوم راه رو انتخاب کنم. اما الان میفهمم که اصلا نمیفهمیدم و الان موندم کدوم راه رو انتخاب کنم.

جفت راه ها رو دوست دارم. واسه همین انتخاب سخته...

دو راهی که میتونه روی هم منطبق بشه و به خاطر یه سری موارد یا سخت گیری ها نمیشه منطبق بشه و باید یکیش رو انتخاب کنی.

کاش میشد.....

نمی دونم، مخم داره هنگ میکنه. احتمالا یه restart بخواد یا اینکه باید کل hard مخم رو format کنم و از اول سیستم عالم و اطلاعات بریزم توش.

بازم مثل همیشه که اینجور وقت ها دست به دامن خدا میشدم، الان هم دست به دامتش شدم و میخوام که راه درست رو بهم نشون بده. فقط امتحان سخت ازم نگیره......

از دیشب تا حالا کلی خسته ام. خوابم میاد، نمیخوام بهش فکر کنم و میاد تو مخم.

خدا، خودت کمکم کن......

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 10:35  توسط حمید رضا | 

به دلیل گرانفروشی

 

تا اطلاع ثانوی

 

تعطیل

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:38  توسط حمید رضا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سرخوش ز سبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو نگويم ز كم و بيش
چون آيينه رو كرده به حيراني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم

نوشته های پیشین
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشيو
پیوندها
پیروان دوازده امام (وبلاگ دوست خوبم ...)
فطرس (دانلود مداحی محمود کریمی)
لاف عشق (محمد رضا جونم)
وب نوشته (سید محمد ابطحی)
زندگي را عوض كنيم (عباس جونم)
پرواز شبانه (حمید داداشی خودمون)
دختر اردی بهشت
آهنگ هستی (هستی اسدی)
حرف های نگفته (ابراهیم تقی زاده)
بهزاد و "من" (بهزاد جلالی، رفیق دوست داشتنیم)
زندگی برای زیستن (حامد پور برخورداری)
باران
من، تو و دیگر هیچ ...
یه خدای کوچولو ....روی زمین (لادن رسول زاده)
آخرین حرف
دل نوشته
خاتون
پسر عموی ملانصرالدین
دچار باید بود
گلوريا
نيو گلوريا
خدا آنلاين
یک فنجان قهوه اسپرسو
هاچیو (سامره شفیع زاده)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM